وبلاگ شخصی فتانه تقی یاره Fattaneh Taghiyareh

کتاب گنجینه اسرار از نورالله عمان سامانی است که به اهتمام حسین بدرالدین در سال 1379 توسط انتشارات سنایی چاپ شده است. در گفتگویی که سالها پیش آقای حسام الدین سراج با تلویزیون داشت من با این کتاب آشنا شدم و به عادت مالوف تعدادی خریداری کردم که یکی برای خودم مانده است. دیروز که مقتل معرفی شده در پست قبلی را بعد سالها گوش می کردم تصمیم گرفتم که کتاب ایشان را به شما عزیزان معرفی کنم.

عمان سامانی از کسانی است که شاید برای اولین بار حادثه عاشورا را بسیار هنرمندانه بر اساس نگرش اهل عرفان تبیین کرده است. در اشعاری که اینجا فقط چند بیتش را نقل می کنم به زیبایی بیان می کند که ساغر می ای (امانت عشق ) که حضرت حق برای بندگان مهیا کرده بوده خالی نمی شود مگر آنگاه که حضرت حسین ع به ندای ساقی لبیک می گوید و ساغر می را تمام می نوشد.

چون به موقع ساقی اش درخواست کرد // پیر می خواران ز جا قد راست کرد

زینت افزای بساط نشـاتین // سرور و سرخیل مخموران حسین

گفت آن کس را که می جویی منم // باده خواری را که می گویی منم

شرط هایش را یکایک گوش کرد // ساغر می را تمامی نوش کرد

 در این منطق از عواطف ساده و بحثهای اجتماعی و تاریخی و فقهی خبری نیست. شرح عاشورا به زبان عشق است، در این نگرش حضرت علی اکبر تشنه است، ولی نه تشنه آب، بل تشنه باده عشق است، عقیله وحی زینب کبری – سلام الله علیها- بیهوش شده؛ ولی این بیهوشی از شدت جلوه نور حضرت حق بود.

بعنوان نمونه گفتگوی حضرت زینب با برادرشان را در اینجا می آورم. این قطعه در مقتل خوانی که در پست قبلی معرفی کردم در اواسط بخش سوم خوانده می شود.

========================================

در بیان عِنان‌گیری بانوی سراپرده‌ی عظمت و کبریایی حضرت زینب سلام‌الله علیها که آن یکه تاز میدان هویت را خاتمه‌ی متعلقات بود و شرذمه‌یی از مراتب و مقامات آن ناموس ربانی و عظمت یزدانی که در عالم تحمل بار محبت کامل بود و ودیعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گوید:

خواهرش بر سینه و بر سر زنان //  رفت تا گیرد برادر را عِنان

سیل اشکش بست بر شه راه را //   دود آهش کرد حیران شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان //   بانگ مهلاً مهلا اش بر آسمان

کای سوار سرگران کم کن شتاب //   جان من لختی سبک‌تر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو //   تا ببویم آن شکنج موی تو

شه سراپا گرم شوق و مست ناز //  گوشه‌ی چشمی به آن سو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان //  بر فلک دستی و دستی بر عِنان

زن مگو مرد آفرین روزگار //  زن مگو بنت‌الجلال اخت‌الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین //  زن مگو دست خدا در آستین

باز دل بر عقل می گیرد عِنان //  اهل دل را آتش اندر جان زنان

...............

در بیان تعرض آن شهسوار میدان حقیقت از جهان تجرد به عالم تقید و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گوید:

پس ز جان بر خواهر استقبال کرد //  تا رخش بوسد الف را دال کرد

همچو جان خود در آغوشش کشید //  این سخن آهسته در گوشش کشید

کای عِنان‌گیر من آیا زینبی؟ //  یا که آه دردمندان در شبی؟

پیش پای شوق زنجیری مکن //  راه عشق است این عِنان ‌گیری مکن

با تو هستم جان خواهر همسفر //  تو به پا این راه کوبی من به سر

خانه سوزان را تو صاحب‌خانه باش //  با زنان در همرهی مردانه باش

جان خواهر در غمم زاری مکن //  با صدا بهرم عزاداری مکن

معجر از سر پرده از رخ وا مکن //  آفتاب و ماه را رسوا مکن

هست بر من ناگوار و ناپسند //  از تو زینب گر صدا گردد بلند

هرچه باشد تو علی را دختری //  ماده شیرا کی کم از شیر نری

با زبان زینبی شه آنچه گفت //  با حسینی گوش زینب می‌شنفت

با حسینی لب هرآنچ او گفت راز //  شه به‌گوش زینبی بشنید باز

گوش عشق آری زبان خواهد ز عشق //  فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق

با زبان دیگر این آواز نیست //  گوش دیگر محرم این راز نیست

ای سخنگو لحظه‌ای خاموش باش //  ای زبان از پای تا سر گوش باش

تا ببینم از سر صدق و صواب //  شاه را زینب چه می‌گوید جواب

گفت زینب در جواب آن شاه را //  کای فروزان کرده مهر و ماه را

عشق را از یک مشمه زاده‌ایم //  لب به یک پستان غم بنهاده‌ایم

تربیت بوده‌است بر یک دوشمان //  پرورش در جیب یک آغوشمان

تا کنیم این راه را مستانه طی //  هر دو از یک جام خوردستیم می

هر دو در انجام طاعت کاملیم //  هر یکی امر دگر را حاملیم

تو شهادت جستی ای سبط رسول //  من اسیری را به جان کردم قبول

........................

رخ ز بیتابی؛ نمی تابی چرا؟ // در حضور دوست، بیتابی چرا؟

کرد خودداری ، ولی تابش نبود // ظرفیت در خورد آن آبش نبود

از تجلی های آن سرو سهی // خواست تا زینب کند قالب تهی

سایه سان بر پای آن پاک اوفتاد // صیحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد

از رکاب ای شهسوار حق پرست // پای خالی کن که زینب شد ز دست

شد پیاده، بر زمین زانو نهاد  // بر سر زانو سر بانو نهاد

پس در آغوشش نشانید و نشست // دست بر دل زد، دل آوردش به دست

گفتگو کردند با هم متصل // این به آن و آن به این ، از راه دل

دیگر اینجا گفتگو را راه نیست // پرده افکندند و کس را راه نیست


================================

لینک پی دی اف کتاب شعر ( کتاب اصلی مثنوی عمان سامانی و نه کتاب گنجینه الاسرار)
https://www.dropbox.com/s/b0j52e0af3if97e/ganjinatolasrar%20-%20oman%20samani.pdf



برچسب‌ها: عاشورا, عاشقانه, عرفان, عمان سامانی, شعر
+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ آبان۱۳۹۲ساعت 10:56  توسط فتانه تقی یاره | 

داشتیم با نوه اول تون؛ زینب خانم،  جایی می رفتیم کمی دور. ترافیک این شبهای تهران هم ( قبل از این تعطیلی ها ) که محرمی شده بود و خلاصه زمان زیادی در راه بودیم. به تناسب محرم هم فولدر آهنگهای ملایم فعال بود و رسید به آهنگ زیر که افتخاری خیلی خوب در آلبوم شور عشق اجرا کرده است.

با یادت سرمستم ای نگار آسمانی

یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

این ترانه به طور خاص من را به سالهای غربت می برد و یا دورتر از آن. اولین بار که اون را شنیدم سال 1372 بود. تازه شما را از بیمارستان برده بودیم خونه و ما فکر میکردیم دوران بیماری تون به سر اومده و رو به بهبود هستید.

تا به هر ترانه
می کشد زبانه
شور عاشقانه من
حال دل می گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت
با من گوید
دل مده به دست غم در این عالم

این تکه که فقط لبخندتون را با نصایح همیشگی تون در ذهن تداعی می کنه

بنشین با عشق

تا گل روید
زین شب خزانی

تا که از نگاه تو نور شادی می بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد


با تو خزان من بهاران
با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی
دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

واقعا چون بهشت جاودانی بودید مادر. و هنوز هم یادتون تو همین دنیا آدم را وارد بهشت می کنه. یاد روزهایی که بودید. یاد دوران خوش دور شما بودن. یاد آش های نذری که با هدایت شما پخته می شد. این تکه از این ترانه را در تمام روزهایی که به عشق دیدن تان نفس می کشیدم ( روزهای غربت مد نظرمه ) با خود زمزمه می کردم: دل و جان سرمست از شوق نگاه تو. هر چند که اون انتظار به نتیجه ای جز حسرت نرسید ولی الان که 16 سال از اون لحظات گذشته فقط حس خوب انتظار دیدن تون را داشتن یادمه.

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر
می رسدم جان دگر
دیده کشد سوی تو پر
همسفرم شو که می توانی

این بیت که آهی از نهاد بر میاره. شما که دیگه نمیتونید همسفرما باشید ولی خوب به زودی ( با اعتبار کوتاهی عمر و دنیا منظورمه ) به شما خواهیم پیوست.

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

خدا کنه اون روز خجالت زده نباشیم و نباشم تا بتونم لبخند انتظارتون را پاسخ بگم.


با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

---------------------

پی نوشت - محرم که می شه ما دو جور عزاداریم. هم عزادار صاحب این ماه و هم تمام لحظاتش را با شما هستیم. درگیر اون آش نذری تون که البته نذر نبود بلکه یک عشق بود که به شکل نذری ادا می شد و به همت پسر ارشدتون هنوز هم برقراره و در تمام مراسم همه به یاد بنیانگذارش که شما باشید، هستند.  یاد اون گریه های بی صدای شما هنگام شنیدن روضه، یاد روضه خوان مخصوص تان مرحوم حاجاقا جلیلی ، تمام سالهایی که نبودید و حاجاقا جلیلی زنده بود تمام روضه را به یاد شما ( به قول ایشان بانوی جلیل القدر ) می خوند. مطمئنم در همه قستمتهای نذری و روضه و زیارت عاشورا همراهمون هستید و حس با شما بودن را درمحرم نمی شه از دست داد.


برچسب‌ها: شعر, مامان, محرم
+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ساعت 7:30  توسط فتانه تقی یاره | 

مخاطب اصلی خودم هستم.

اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست

 

برون شیشه ز حال درون شیشه گواست

پدید باشد مستی میان صد هشیار ز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست
علی الخصوص شرابی که اولیا نوشند که جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خداست
خم شراب میان هزار خم دگر به کف و تف و به جوش و به غلغله پیداست
چو جوش دیدی می‌دان که آتش‌ست ز جان خروش دیدی می‌دان که شعله سوداست
بدانکه سرکه فروشی شراب کی دهدت که جرعه‌اش را صد من شکر به نقد بهاست
بهای باده من المومنین انفسهم هوای نفس بمان گر هوات بیع و شراست
هوای نفس رها کردی و عوض نرسید مگو چنین که بر آن مکرم این دروغ خطاست
کسی که شب به خرابات قاب قوسین است درون دیده پرنور او خمار لقاست
طهارتی‌ست ز غم باده شراب طهور در آن دماغ که باده‌ست باد غم ز کجاست
ابیت عند ربی نام آن خراباتست نشان یطعم و یسقن هم از پیمبر ماست

برچسب‌ها: مولوی, شعر, عرفان, گفتگوی تنهایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مهر۱۳۹۱ساعت 19:53  توسط فتانه تقی یاره | 

الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات

به نور دل صبح خیزان عشق
زشادی به اندوه گریزان عشق

به رندان سرمست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل

به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم

به شام غریبان ،به جام صبوح
کز ایشان بودروز وشب را فتوح

که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن

به خمخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند

می ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو
بیا ساقی آن می که حـــــــال آورد
کـــــــــرامت فزاید کـــــمال آورد
بمن ده که بس بیــــدل افتاده ام
وزین هر دو بـــــی حاصل افتاده ام

بیا ساقـــــی آن می که حور بهشت
عبیرملایــــــــــک در آن می سرشت
بده ساقی آن مــی که شاهی دهد
بپاکـــــــــی او دل گواهی دهد

بده تا بنوشم بیــــــــــــــاد کسی
که هست از غمش در دلم خون بسی
فریـــــــــــب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زایـــــــد شب آبستن است

من آنم کـه چون جام گیرم بدست
ببینم درآن آینـــــــــــــه هرچه هست
کـــه حافظ چو مستانه سازد سرود
زچرخش دهد زهــــــــــره آواز دوست

مُغنــــــــــــی از آن پرده نقشی بَیار
ببین تا چه گفت از درون پـــرده دار
چِنـــــــان برکــــش آواز خُنیا گری
کــــــــه ناهید چنگی برقص آوری

مُغنی کجایـی بگُلبــــــــانگ رود
بِیـــــــــــــــاد آور آن خسروانی سرود
بمستــــــــــــان نوید سرودی فرست
بیاران رفتــــــــه درودی فـــــــــرست

التماس دعا

==================

اگر ساقی نامه ناظری را تاکنون نشنیده اید، فرصت  را از دست ندهید و

از لینک  http://www.mediafire.com/?zqgag5tb91z5lod گوش کنیدش.

در ضمن شعر آن از میر رضی آرتیمانی است که من به اشتباه فکر می کردم از مولوی است و جناب شهروند دردمند اصلاح فرمودند.



برچسب‌ها: شعر, عرفان, دعا
+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۱ساعت 18:43  توسط فتانه تقی یاره | 
ممنون از دعای همه تون.

واقعا که وقتی بخواد، نه تنها راه را نشون میده بلکه آدم را هول می ده تو راه

يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

كه خداوند به وسيله آن هر كه را پيرو خشنودى او باشد به راه‏هاى سلامت راه مى‏نمايد و آنان را به خواست خود از تاريكيها به روشنايى بيرون مى‏ آرد و به راه راست راه مى‏نمايد.

این شعر زیبا را از یکی از کامنت های این پست در متن کپی کردم. از فاطمه خانم برای این شعر زیبا تشکر می کنم و بر روح پاک سراینده آن درود می فرستم. 

هله نومید نباشی که تو را یار براند
 گرت امروز براند نه که فردات بخواند


در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
 ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید.
برچسب‌ها: قرآن, عرفان, شعر, عاشقانه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ تیر۱۳۹۱ساعت 22:4  توسط فتانه تقی یاره | 
گر مرد رهی میان خون باید رفت 

وز پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

 =========================

نمیشه که آدم بخواد مرد راه باشه ولی نه خون ببینه، نه آسیب ببینه، نه هیچ آزاری ببینه،

 می شه؟

اما خدایی اش  وقتی صبر و تحمل کردی و بعد راه را یافتی، چه حالی داره !

خدایا راه را نشون بده !

آمین.


برچسب‌ها: دعا, شعر, عرفان, عاشقانه, گفتگوهای تنهایی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ تیر۱۳۹۱ساعت 21:4  توسط فتانه تقی یاره | 

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار/// خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار

صوفى، از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار///که نه وقت است که در خانه بخفتى بیکار

بلبلان، وقت گل آمد که بنالند از شوق‏///نه کم از بلبل مستى تو، بنال اى هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است‏///دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود///هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‏ اند///نه همه مستمعى فهم کند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر مى‏گویند///آخر اى خفته، سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او///غالب آن است که فرداش نبیند دیدار

تا کى آخر چون بنفشه سر غفلت در پیش‏///حیف باشد که تو در خوابى و، نرگس بیدار

..............................................................

این همه پرده که بر کرده ما مى‏پوشى‏///گر به تقصیر بگیرى نگذارى دیار

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟


تاب قهر تو نداریم خدایا، زنهار!

 

فعلهایى که زما دیدى و نپسندیدى‏

به خداوندى خود پرده بپوش اى ستار

 

حیف ازین عمر گرانمایه که در لغو برفت‏


یارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

 

درد پنهان به تو گویم که خداوند منى‏


یا نگویم، که تو خود مطلعى بر اسرار

سعدیا، راست روان گوى سعادت بردند///راستى کن که به منزل نرسد کج رفتار

شعر کامل را در ادامه بخوانید.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید.
برچسب‌ها: عکس, مناسبت, شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ فروردین۱۳۹۱ساعت 8:44  توسط فتانه تقی یاره | 
برگشتن روزگار سهل است.


برچسب‌ها: گفتگوهای تنهایی, شعر, دعا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۰ساعت 0:47  توسط فتانه تقی یاره | 

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری                عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب                   به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن             به از این دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند                ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست       عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم      از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند            سعی نابرده چه امید عطا می‌داری


برچسب‌ها: گفتگوهای تنهایی, شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه ۸ آذر۱۳۹۰ساعت 7:13  توسط فتانه تقی یاره | 
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
                                                       گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن؛
                    و پهن کردن یک فرش
                                          و بی خیال نشستن
سهراب سپهری

شاید برای خیلی ها پیش اومده باشه که وقتی که از دویدن خیلی خسته می شن؛ دویدن و نرسیدن به اهداف؛ یا اینکه فشارهای مختلف از نواحی و ابعاد مختلف زندگی دائمی میشه ؛ آدم دلش میخواد این وقت سفرش برسه ؛ وقت آرمیدن؛ و بی خیال نشستن؛  

من خودم بعد از همچین حسی به خودم نهیب میزنم که هنوز خیلی دست خالی هستی ها؛ هنوز که باری نبستی، و توشه ای برنداشتی و این جور به مسئله نگاه می کنم  تا تحمل موندن آسونتر بشه. ولی خدایی اش اگر آدم کوله بارش پر از کارهای خوب باشه و دستش خالی نباشه و بار گناهش هم سنگین نباشه؛ رفتن خیلی بهتر از موندنه ها!


آخدا شوخی کردیم؛ جدی نگیری ها؛ هنوز خیلی کار داریم تو این سیاره رنج.


برچسب‌ها: شعر, گفتگوهای تنهایی, دعا
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ مهر۱۳۹۰ساعت 21:6  توسط فتانه تقی یاره | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باور دارم که روزی آن خورشید منتظر طلوع خواهد کرد و سیاهی ها را خواهد زدود. اما اگر سیاهی به طول انجامیده؛ اگر شب به درازا کشیده، علت را در خود باید جستجو کنیم. بر این باورم که تلاش صبورانه منتظران برای رفع سیاهی ها مقدمه واجبی است برای طلوع سحر. الیس الصبح بقریب.

پیوندهای روزانه
صفحه شخصی
وبلاگ قدیمی
اوقات شرعی تهران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
آرشيو
برچسب‌ها
اجتماعی (26)
خاطره (18)
دعا (17)
عاشقانه (16)
شعر (14)
فتنه (13)
آزادی (12)
مناسبت (12)
سخن بزرگان (11)
گفتگوهای تنهایی (11)
عرفان (10)
انتخابات (10)
وطن (8)
مادر (8)
علمی (6)
ژاپن (5)
صبح (5)
تبریک (4)
عکس (4)
دانشجو (4)
طنز (3)
قرآن (3)
روحانی (3)
یادگیری الکترونیکی (2)
تولد (2)
استقلال (2)
سالگرد (2)
عاشورا (2)
رمضان (2)
نوروز (2)
وبلاگهایی که می خوانم
خانه مولانا
پنهان چو دل
همه کسانی که دوستشان داریم
راهی بزن که آهی
نقش خیــــــال
مهندس مهرداد
شهروند سبز
شهروند دردمند
درحیـرت
باشگاه کتاب
قلم انــدیــــش
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
گزارش یک زبانشنـــاس
سوژه‌ ی قاصدک ‌ها
یه قطره بـــارون
شعرهای ماندگار
عشق - امید - زندگی
جمهوری اسـلامی ایران
...........سحـــر نزدیک است
میـــخانه
مادرانه های الیما
هدهد
ما هفت نفر( من و دوستانم)
نبض
خلیج همیشه فارس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM